تبليغاتX
همواره

آره عید،

سال گذشته ام، با شکمی برآمده از سیصد و شصت و پنج روزی که از من قاپید و با اشتها بلعید، چشم ریز کرده و با مظلوم نمایی می خواهد که ترحمش کنم و من از گناه شکم باره بودن او نگذشتم، ناغافل، در تودرتوی کنجی خلوت، با هزار ضربه اعدامش کردم. برای این درگذشته عزیز نه اشکی می ریزم و نه آهی می کشم، چون او از ما نبوده، چون او هم مؤمن نبوده.

من بیزارم از عید پشت عید که پشت بند هم پا به خانه می گذارند و بیزار از من، لکه های مهوع را به دیوار حریمم می گذارند و می روند. عید من، تو به درخشش مؤمن نبودی. تو حرامزاده گوشه گیر سالهای پیشی که به تباهی سالهای باقی مانده از عمر من آمده ای. تو مولود کشاکش سالهای متوالی بر گلیم خانه ام هستی. حرامزادگی تو را تاب نمی آورم و به هزار ضربه اعدامت می کنم.   

 

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد. (آوار، آلبوم جمعه فرهاد)

چشم باز می کنم، آفتاب درست بالای سرم است. صبح نیست چون پیکر بی جان عید را آن طرف تر در تاریکی می بینم.  نمی خواهم حرکتی کنم. آزار پرتو آفتاب را روی پلکم دوست دارم، بنابراین بی پروا، طاقباز افتاده ام روی زمین و پلک می زنم. صدای خنده های کودکی نمی آید، چهره دوستان مدرسه ای از جلوی چشمم عبور نمی کند در عوض، باغچه سرسبز حیاط خانه تبریز را دوری می زنم، توی کوچه های اطراف خانه سمنگان، بی آنکه کسی دلش برایم شور بزند، بی قید راه می روم، تمام کتابهای کتابخانه کوچکی که داشتم را سرخوش ورق می زنم و دست آخر، توی خرپشته پنج متری خانه کودکی ام، طاقباز می شوم و می گذارم پرتو آفتاب از پنجره کوچک بام، پلکهایم را بیازارد. هوای خنک تبریز می آید، هیجان زده می شوم.  شیش هفت سال پیش، دم غروب بارانی یک روز بی مسؤولیت، روی پشت بام خانه، برای یک دلبستگی ماندگار هم همینطور هیجان زده بودم. آن طرف تر پیکر بیجان عید، توی تاریکی، روی زمین سنگینی می کند. از روزی که او را کشته ام، آفتاب شبها هم بالای سرم می ماند و پلکم را به خوشی می آزارد.

 

عید سال پیش، وقتی با تو به جاده پیچ در پیچ فرعی و دور افتاده ای در راه چالوس رفتیم، یادت هست که به تنهایی عمیق پی بردیم. لبه پرتگاه به آن بلندی، دعای تحویل را تو خواندی و من گوش سپردم به آوای تو. محمد داشت از دور از ما فیلم می گرفت. هنوز در عجبم، از این که یک سال گذشته.

+ 2006/3/20 |

شهر خوب روزای ساکت و خلوت روزای آخر سال و شهر آشغال روزای شلوغ که کینه توزانه، لذت خاطرات خوش را از من می دزدید و هر روز با خیالی سبک می انباشت. هر بار به خودم می گم که دیگه نمی آم ببینمت ولی همینه دیگه... شاید زمان زیادی لازمه تا این پل بزرگ میان من و تو خراب بشه و من برگردم و پشت سرم چیزی نبینم. به روزایی فکر می کنم که مالیخولیا سراغم می اومد و چنان تسخیرم می کرد که دیگه نایی برای حرکتی نمی موند. تهران اینجا نیست که از خودش دفاع کنه ولی کاش می تونست و توی یک دادگاه عادلانه، ما محکوم می شدیم و او می برد.

+ 2006/3/18 |

درست ساعت 7 مریم گفت همین الانا دکتر منتظرقائم بهش خبر داده که زنده باد، پایان نامه ات قابل دفاعه، زودی بیا. سوای تلفن زدنا و تصمیم گیری هیجان انگیز درباره این که باید مریم بره تهران و اینکه همه پروازای برگشت بسته شده و چیکار باید کرد، بالاخره براش بلیط خریدم و ok کردم برای 28 مارچ که مطمئن بتونه برگرده و بی دردسر سال تحویل پیشمون باشه. این احساس عجیب درمواقع رفتن او دیگه شده برام دائمی گویا و مدتهاست که باهامه. پیش از این به خاطر سربازی و دنگ و فنگای دیگش و حالا به خاطر کار و بار. دیگه ظرفیت مرخصیام تکمیل شده. توی یه لحظه، که امیدی هم البته به رفتنم با او نداشتم، به خاطر حامد اوضاع کمی عوض شد. ازش ممنونم.... من برای خودم بلیط گرفتم. الان باید بریم فرودگاه تا پنج شیش ساعت دیگه حسابی باید دست به کار بشم تا او به خاطر زحمتایی که خیلی وقته برای این کار کشیده، خوشحال بشه. عجیب دلم میخواد لبخندشو بعد از این که توی دلش به پیروزیش فکر کرد، ببینم. مدتها به همین دلیل زنده‌ام.

+ 2006/3/13 |

« من دوست دارم در جاهایی که می‌روم زندگی کنم، هر چند برای دو یا سه روز؛ نه اینکه آنها را ببینم، با چشمان هیز و بی‌شرم یک توریست. بنابراین: مرگ بر توریست!» اینو  حسین درخشان توی وبلاگش (در نوشته ای به نام خداحافظ پراگ) نوشته و عجیب باهاش ابراز همفکری می کنم. وقتی به جایی می رم که توریستها دارن با چشماشون بناها رو خراش میدن، کرخ میشم؛ نوک انگشتام سرد و احشای بدنم دچار دگرگونی میشه. من جاهای بسیار زیادی رو توی دنیا ندیدم ولی میدونم که اگه به همه اون جاها برم، با مردمش زندگی می کنم، حتی اگر بتونم یه کار یه هفته ای، دو روزه یا ساعتی پیدا می کنم. این حس توی یه سفر فراموش نشدنی به استانبول منو تا حدی دیوانه کرد که میخواستم همون جا بمونم و یه کاری واسه خودم دست و پا کنم. نمی دونم با این وضع چه سرنوشتی در انتظارمه، ولی خوبه. پس هرجایی که باشم، زندگی روی خط خودش در حرکته و من نه توریستم و نه چیز دیگه، من مردمم. مرگ بر توریست!

+ 2006/3/11 |

دیشب با مریم رفتیم سینما که فیلم capote رو که برای بازی فیلیپ هافمن، اسکار گرفت ببینیم. خیلی کنجکاوم که بدونم داستانش چیه... پس معلوم شد که فیلم رو ندیدم. در عوض crash رو دیدم. یه فیلم خاص، با مضمونی خاص که به خاطر چند تا داستان که همزمان اتفاق می افته مجبور بودم روی صندلی جُم نخورم.

از دیروز که موقع جا به جا کردن چندتا چیز میز از روی کمد بالای تلویزیون، دوتا شیشه از لبه،  لیزیدن و صاف خوردن روی استخون بینی و گوشه چشم راستم و چشمم کبود شد و مریم دلش می خواست که از حال بره، باید اعتراف کنم که نمی تونم ذهنم رو متمرکز کنم. به نظرم میرسه که تعداد فیلمای انسانی داره زیادتر میشه.

crash یه فیلم خیلی انسانی است. دوستش دارم چون با این که روی محور تصادف، نه تصادف ماشین، نوشته شده ولی هیچی تصادفی نیست و یه چیز مهم تر، از اول تا آخر روی نسبیت پافشاری می کنه. دوگانگی... این منو به وجد میاره، این که هر چیز در عین وحدانیت، موجودی دوگانه است. خیلی خیلی معتقدم که نسبی بودن آغاز شکوفاییه. چند وقتی دارم به شکوفایی و البته به محصول خارق العاده اش، خلاقیت، فکر می کنم. چیز جالبیه... دوست دارم داشته باشمش.

+ 2006/3/10 |

سلام، من از امروز شروع می کنم. با خودم میگم که این صورتکِ ، می تونم از صورتم برش دارم... جدی با خودم فکر که می کنم می بینم درسته؛ هر چیزی می تونه برای آدمی که هر روز داره تو دیروزش زندگی می کنه یه کمک باشه. آدم گذشته ها، مثل وقتایی که توی خواب گیر یه چیز ترسناک می افتی، داد می زنه ولی طفلی صداش اصلا از تو حنجره اش درنمیاد. برا همینم هست که کسی هم به سراغش نمیاد تا کمکش کنه... باشه من داد می زنم.

+ 2006/3/8 |