تبليغاتX
همواره

من موندم در واقع. من از آدمی که با قدمای بلند داره تند تند راهشو میره جا موندم. این تکاپوی چند ساله ما حکایتی شده. یه کم زمان میبره که با نفسی نیم بند بهش برسم ولی می رسم که. مشکل میدونی چیه؟ اینه که نمیگذره. تایم، نمیگذره. اگه می شد مشکل زمان رو یه جوری حلش کرد، بهتر بود. یه مثال می زنم؛ اگه خواب بمونی توی راه، آدمیزاده دیگه، چه میدونم، یه کلبه خرابه ای، کپری، یه سقفی با حصیرای از جا در رفته، یا یه دیوار به زحمت سایه، خوب آدم وسوسه میشه بره قیلوله کنه... غافل از این که اون آدمی هنوز داره شتابان دور میشه. به زور پلک ور میکشی که به خیالت بپایی کجاست، که فایده ای هم نداره و او دور میشه. خوب لااقل یه ربع که چرت میزنی و بی خبر میشی؟ توی همین یه ربع که فکر می کنی یه چشم به هم زدن گذشته، آدمی کلی از راهو رفته، بی معطلی هم اگه راه بیفتی دسپاچه و حیرون، باز یه ربع، میگم لااقل، کم آوردی. حالا کی این یه ربعای مامانی رو با هم جمع میزنه؟ تو نزنی یکی دیگه هست که جمع بزنه. برات جمع میزنه باقلوا، می بینی شده یه عمر و بیست و هشت دقیقه، دست کم دارم میگم. چه جوری میخوای پرش کنی، با یه جفت پا، ول معطلی. می گم که مشکل زمان داریم، تو کتت نمیره. نتیجه بگیرم؟ خواب قیلوله رو دورش خط بکش. بیفت دنبال بختت که هزارمیل ازت دور افتاده، نه نه نه، پشت سرت نه، رو به رو تو بپا، چرا سرت می چرخه؟ هی تو، با توام.

این یه تصویره از یکی که داره مسابقه می ده، فکر می کنه که مسابقه ای در کاره، گیرم چرتی هم میزنه و ول هم می چرخه. زندگی مسابقه نیست، هست؟ آدمی که دنبالشی، در نرفته یا تند تند راه نمیره و بی قید فقط به رو به روش نگاه نمی کنه.

وقتی با چشم باز می خوابم که بتونم آرمیدنِ آدمی رو با چشمای بسته ببینم، وقتی مثل باد میرم به سمت آبادی تا پیش از آدمی، حصیرای از جا در رفته رو مرتب کنم تا زیر سایه اش لمی بده و نفسی تازه کنه، تازه احساس می کنم که اینا با یه عمر و بیست و هشت دقیقه نحس، حساب نشده.

من دارم حصیرای از جا در رفته رو مرتب می کنم در واقع، تا بیای.

+ 2006/4/19 |

مریم صدام کرد رفتم پای تلویزیون، توی نشیمن دارن سخنرانی احمدی نژاد گوش میدن، به مناسبت هرچی… یه سوال می کنم، چی میگین اگه ببینین برای سخنرانی یک ناچیز، براتون از فرهاد آهنگی پخش کنن؟

چند روز پیش توی تلویزیون دیدم که سرداری ساختن موشکی رو به فال نیک گرفت و روز بعد، صفوی از یک مانور نظامی توی خلیج فارس با عنوان نشانی از صلح و دوستی اسم برد. کاش با گوش خودم نمی شنیدم یا با چشم خودم نمی دیدم. چقدر باید از تو فریب شنید، تلویزیون.

+ 2006/4/11 |

Lament for Ignacio Sanchez Mejias
 

Cogida and death

At five in the afternoon.
It was exactly five in the afternoon.
A boy brought the white sheet
at five in the afternoon.
A frail of lime ready prepared
at five in the afternoon.
The rest was death, and death alone
at five in the afternoon.

The wind carried away the cotton wool
at five in the afternoon.
And the oxide scattered crystal and nickel
at five in the afternoon.
Now the dove and the leopard wrestle
at five in the afternoon.
And a thigh with a desolate horn
at five in the afternoon.
The bass-string struck up
at five in the afternoon.
Arsenic bells and smoke
at five in the afternoon.
Groups of silence in the corners
at five in the afternoon.
And the bull alone with a high heart!
At five in the afternoon.
When the sweat of snow was coming
at five in the afternoon,
when the bull ring was covered in iodine
at five in the afternoon.
Death laid eggs in the wound
at five in the afternoon.
Exactly at five o'clock in the afternoon.         
A coffin on wheels in his bed
at five in the afternoon.
Bones and flutes resound in his ears
at five in the afternoon.
Now the bull was bellowing through his       forehead
at five in the afternoon.
The room was iridescent                        with agony
at five in the afternoon.
In the distance the gangrene now comes
at five in the afternoon.
Horn of the lily through green groins
at five in the afternoon.
The wounds were burning like suns
at five in the afternoon,
and the crowd was breaking                     the windows
at five in the afternoon.
At five in the afternoon.
Ah, that fatal five in the afternoon!
It was five by all the clocks!
It was five in the shade of the afternoon!

 

مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس

زخم و مرگ

در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر  نیکل و بذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز  یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری است در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو نر به سویش                          نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ                      چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق زنبق در کشاله‌ی سبز ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی مردم       دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.                               در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه! 

زبانم در حزن شگفت انگیز کلام لورکا همچنان بسته به!

* شعر ترجمه شده لورکا از اسپانیولی به انگلیسی و ترجمه فارسی شعر از زبان شیوای شاملو...لینک جانبی: متن اصل مجموعه شعر فدریکو گارسیا لورکا در مرثیه ای برای ایگناسیو [1]

+ 2006/4/5 |

من متن اصلی کتاب آیات شیطانی ( satanic verses) رو یافتم. دنیای عجیبی است. بعد از چند وقتی که از صرافت گشتن دنبال متن کتاب افتاده بودم، سر دیدن نوشته ای درباره سلمان رشدی، تونستم متن رو با فرمت pdf پیدا کنم. متن انگلیسی است و من دارم سعی می کنم زود تمومش کنم. فکر پیدا کردن متن آیات شیطانی برمی گرده به شیش سال پیش که نقد این کتاب ناخوانده رو به قلم عطاءالله مهاجرانی خوندم. اون موقع خیلی درگیر مسأله دین بودم، نه این که الان نباشم، شاید افکار جدیدی دارم که با اونها بودن برام دلپذیره. از زمانی که درباره فتوای ارتداد سلمان رشدی چیزایی شنیدم تا حالا، تصمیمی درباره اش نگرفتم، ایده ای ندادم و ذهنم رو باز گذاشتم تا درباره اش بیشتر بدونم؛ تا الان... حالا فکر می کنم که می تونم با خوندنش به نتیجه ای برسم. شاید یه تصویری ازش بسازم که بتونه برداشت خودمو ازش نشون بده... بد فکری هم نیست.

داشتم درباره رشدی توی ویکیپدیا می خوندم که دیدم نسبیت عجیبی در موضع گیریهای ارزشی ما نسبت به افراد یا آثار وجود داره. مثلا کتاب midnight's children همین نویسنده رو پیش از این مهدی سحابی به فارسی ترجمه کرده بود و سال شصت و چهار به عنوان بهترین رمان خارجی جمهوری اسلامی، جایزه گرفت. دیدم که مشابه این اتفاق برای آقای منتظری هم افتاد و مشابه این برای هر کس یا چیزی ممکنه که اتفاق افتاده باشه. به هر حال من تمایلی نداشتم درباره این اتفاق پیش داوری کنم و داوری شخصی خودمو تا این روزا کش دادم. دلم میخواد که رمانهای دیگه اونو بخونم و به یه شاید بسنده کنم که هرکسی توی یه دادگاه عادلانه می تونه از خودش دفاع کنه و به پاره ای از شعر فروغ؛

ستاره های عزیز،

ستاره های مقوایی عزیز؛

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد،

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد.

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم،

و آنگاه،

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. 

+ 2006/3/24 |