تبليغاتX
همواره

وقتی داشتم با مریم و سارا توی رستوران شام می خوردم، سارا گفت اینا رو دیدی؟ یه خانواده فلسطینی که دو تا از دخترا به مدرسه ای می رن که سارا میره. یه دفعه از دخترک پرسیده بود که اهل کجا هستن، جواب داده بود، ماساچوست. دخترک با پاسپورت امریکایی، حتی به زبون فلسطینی، عربی یا هر زبون دیگه ای که هست، بلد نیست حرف بزنه، چه رسد به این که خودشو فلسطینی بدونه.

حکایت پاره شدن ما تحت آقایان درباره این که آزادی فلسطین از اهم امور مسلمین است، خیلی هم پر سوز و گداز نیست. دست کم از نجات دادن یه خانواده فلسطینی از چنگال امریکای جنایتکار راحتیم. باید یه فکری برای بقیه کرد. خوشحال شدم برای دخترک، سرخوش تر از اون بود که حتی بتونه چیزی به نام اشغال سرزمین رو مجسم کنه. توی شهری مثه دبی، او حتماً یاد می گیره که وطن یه قرارداد بیشتر نیست و البته، میلیونها وطن پرست دارن به این قرارداد عمل می کنن. دست کم امیدوارم فراموش نکنه که او خودش نمونه خوبی از قطعی نبودن امور مربوط به آدمهاس. بزرگ تر که شد، درک خواهد کرد که به جای وقت تلف کردن برای ساختن یا سردادن شعارهای افسرده کننده درباره تمامیت ارضی یا چیزی شبیه اون، همه آدما رو در کنار خودش ببینه نه در مقابل. شاید هم این وسطا یاد بگیره که برای شیش میلیارد هموطنش کاری کنه، یا برای میلیاردها هموطن تو راهیش.

+ 2006/5/5 |

یه مساله کاملاْ بی ربط و شاید خیلی هم با ربط؛ بستگی داره با چه دیدی بهش نگاه کنیم. الان دیدیم که سرویس پست DHL به ایران تا اطلاع ثانوی قطع شده. این خیلی مهمه، باید دید چی میشه. این لینک صفحه ایه که گفتم: http://www.dhl-usa.com/custserv/serviceupdates/Bulletin7.asp

بعداً درباره این که ما چه جوری از جهان جدا میشیم، می نویسم.

خبر تکمیلی: امروز که باید ۱۸ اردیبهشت باشه، صفحه دی. اچ. ال. ایران کار می کنه. خدا رو شکر.

+ 2006/5/2 |

اتفاق جالبی افتاده که منو شگفت زده می کنه. کتاب راز داوینچی (the da vinci code) نوشته دن براون (dan brown) سال 2003 منتشر شد ولی توی مدت حدوداً سه سال نسخه های زیادی ازش چاپ یا منتشر شده. سوای این که پر فروش ترین کتاب سال شد، بلافاصله به فارسی هم ترجمه شد. بشتابید بشتابید...دقیقاً شد مثه متنای تبلیغاتی. این دیگه حرف نداره، فیلمش با همین عنوان اکران شده که همین روزا اینجا هم اکران میشه، باید ببینمش. خلاصه قضیه مربوط میشه به تابلوی شام آخر (the last supper) و گویا داوینچی (leonardo da vinci) قصد فاش کردن رازی رو درباره یهودای اسخریوطی (judas iscariot) داشته. خیلی بده اینطوری درباره چیزی که کامل ازش نمی دونم بنویسم ولی اگه ثابت بشه که یهودا عیسی رو نفروخته؟ اگه کسی درباره کتاب و داستانش و موضوع شام آخر چیزایی می دونه، سریع برداره برام بنویسه. من آشفته داستان عیسی هستم.

هزار مدل تصویر مربوط به جلد کتاب و پوستر این فیلمو کنار هم چیدم، خوشم نیومد ورش داشتم، گذاشتمش اینجا.

+ 2006/4/22 |

از امروز صفحه آلبوم همواره راه افتاد. میشه از این نوشته یا از حاشیه لینکهای همواره به آلبوم هدایت شد. خوشحالم و می خوام ازش لذت ببرم.

+ 2006/4/21 |

مریم هنوز رفته. به عبارت دیگه، هنوز نیومده. من شبها نمی خوابم، چون خوابم نمیبره. وقتی می خوابم با سردرد بلند میشم و حوصله کاری رو ندارم. دیشب عاشقیت در پاورقی رو تموم کردم. الان دارم هفت صدا رو می خونم. هفت صدا مجموعه مصاحبه هایی است که ریتا گیبرت با شخصیتای مهمی مثل پابلو نرودا و مارکز و بورخس (نویسنده های آمریکای لاتین) داشته. کتاب رو از مصاحبه با بورخس شروع کردم به خوندن. خیلی شگفت انگیزه که وجود این آدما می تونه روزنه های جدیدی به روی آدم باز کنه؛ همین که مطمئنی که بودن و چیز می نوشتن و باهاشون مصاحبه می شده برات کافیه، روح احساس دلپذیری بهش دست میده و تو رو دوباره مشتاق به خوندن می کنه. یه نکته جالب این که او از آرژانتینی بودنش به مثابه یه عادت یاد می کنه. بورخس که موقع مصاحبه توی هاروارد مشغول تدریس بوده به شیرینی می گه که زندگیش در بوئنوس آیرس می گذره و این که با داشتن هفتاد سال از عمر، دیگه نمی تونه زندگی دیگه ای رو در یه جای جدید آغاز کنه. حس هفتاد سالگی بورخس رو درک می کنم. چون یقین دارم وقتی سالها  توی جایی، یه شهری، زندگی کردی، دیگه زندگی توی اون شهر برات میشه یه عادت. به خودم هی می زنم که دچار گرفتاری ماندن نشم. نهیب می زنم که تو نباید بمونی، مثل فیلمایی که طرف از سرما می خواد که بخوابه و رفیقش یا همراهش سیلی به صورتش می زنه که نخواب وگرنه یخ می زنی. بابای فاخره میگه یه جا نمون که مرداب میشی. یکی دیگه این که توی انزوا نشستن و خوندن و نوشتن، خودش بخشی از واقعیته. بورخس در نقد نقادان روشنفکری که توی برج عاج نشستن و از واقعیت زندگی روزمره خبری ندارن می گه که من یقین دارم که همه رویا زدگان و فیلسوفان جهان، در زندگی امروزی به نحوی مؤثر بوده و هستند.

دوست دارم که بتونم یه تبادل نظر درباره کتابایی که می خونیم راه بندازم. از مرتضا و منصوره به خاطر هفت صدا و عاشقیت در پاورقی ممنونم.

صبح چون خوابم نمی برد، رفتم سر وقت ماهی ها عاشق می شوند. وقتی تماشا می کردم، حس آدمی رو داشتم که زیر دوش آب سرد، هم بدیها رو از خودش می شوره و هم دلش خنک می شه. من فشارم بالاس، خنکی بهم کمک می کنه که به مویرگهای مغزم استراحت بدم. ماهی ها عاشق می شوند، کمی به مویرگهای روحم استراحت داد.

من چرا رها کردم هر چی رو که از هنر می خواستم؟ موقع دیدن تیتراژ فیلمای سینمایی یاد خودم می افتم که چه بی رحمانه کنارش زدم و حتی برای دست تکون دادن هم رومو بهش بر نگردوندم. دارم فکر می کنم که به چه بهایی همه چیزو کنار میگذارم و بر می گردم به دنیای آرزوهای هنری ام.

چرا دیگه روزگار آدمای بزرگ با افکار بلند، نه قهرمانا، تموم شده؟ چرا دیگه هستی گنجایش افلاطون و ارسطو و مولانا و داوینچی و پوپر و... رو نداره؟ مثال می زنم این اسمهای بزرگو. اشتباه می کنم؟ من نمی شناسم یا نیومده آدم جدیدی که بلندتر از دنیای محدود مردم پرواز می کنه، بلند تر فکر می کنه و عقلش به جاهایی قد میده که عقل دیگران نداده. واقعاً، ما به تاریخ نگاه می کنیم و به احترام تاریخ به داوینچی و مولانا احترام می کنیم یا وسعت دید و اندیشه اون آدما ما رو به احترام وا میداره تا کلاه از سر برداریم؟ شاید تاریخ قرون آینده از آدمای بی صدایی از امروز، به بزرگی یاد کنه و مردم روزهایی که می آد، کلاه از سر بردارن. کاش من اشتباه کنم… هر چند در نتیجه، من چقد از دنیای خودم دورم که هنوز چشم به شناختن آدمای بزرگ با فکرای بزرگ باز نکردم.

 

گفتنش خنده داره ولی من دیروز یه ناو آمریکایی واقعی دیدم که توی پورت جبل علی دبی پهلو گرفته. واقعی واقعی...ها ها. خنده دار بودنش اینه که من نمی دونم چرا همیشه دوس داشتم یه ناو آمریکایی ببینم، بالاخره هر کسی یه ایرادی داره دیگه. حالا هر کی میخواد بخنده، بخنده. امان از دست آدمیزاد که انقد عجیبه. عکسشو اگه حال داشتم میذارم توی آلبوم.

+ 2006/4/21 |