تبليغاتX
همواره

ای وای از این راز، مخصوصاً از راز داوینچی. حول و حوش سال هفتاد و هفت، وقتی که جلسات صحبت دکتر سروش در منزل جلایی پور برقرار بود، هر هفته می رفتم به شنیدن بزرگترین درسهای فکری که توی زندگی فراگرفتم.

دکتر سروش موضوع فوق العاده ای رو مطرح کرد که توی این چند سالی که گذشته، نه تنها هر روز، که بی اغراق، هر ساعت بهش فکر می کنم. موضوع  راز و رازدانی و راز گشایی بود.

وقتی آدم تحت تاثیر رازی قرار می گیره، دیگه جرات نافرمونی نمی کنه. این جمله رو همه از کتاب شازده کوچولو می شناسیم. این جمله رو هم من از فحوای کلام دکتر سروش اضافه می کنم که وقتی پرده از راز امور مقدس برداشته میشه، دیگه اون امر مقدس از پوشش دست نیافتنی و راز آلودش بیرون میاد و برای مردم قابل درک میشه. میشه یکی از همه چیزایی که برای بشر قابل فهمه. راز یعنی موضوعی در مراتب بالاتری از شناخت مردمی که از اون راز بی اطلاعند. وقتی من چیزی رو می دونم که شما نمی دونید، یعنی اون رازی است در جایی دور از دسترس شما.

در مورد خدا، بعضیا تظاهر می کنن به دانستن از او. آقایون و خانومای بعضی، با به رخ کشیدن این که از چیزی خبر دارن که تو نداری، می تونن با اون ریسمون محترمی که به گردنت آویزونه و تو نمی بینیش، تو رو هرجا که می خوان با خودشون ببرن. این یعنی سرسپردگی. حالا اگه تو راستی راستی  سر از یه رازی درآوردی، دیگه اون برای تو راز نیست. برای تو میشه یه چیزی از همه چیزایی که وجود داره و می بینیشون. حتی اگر چیز دوست داشتنی باشه، دیگه دوسش داری، نه این که سرسپرده اش باشی.

 

چند سال پیش است. دارم آخرین وسوسه مسیح را می خوانم. نوشته نیکوس کانتزاکیس. از دیدین و بارها دیدن نام یسوع به وجد می آیم، گویا این نام تاثیری شگرف بر من می گذارد و مرا می برد به جایی که هرگز نبوده ام. اگر تا آخرین کلمه اش را نخوانم، آن را زمین نمی گذارم. بعد از ظهرها در سکوت می خوانمش، تابستان گرم و سکوت بعداز ظهر لذت خواندن رازی چنین بزرگ را چند برابر می کند. عیسا با یحیا دیدار کرد و او عیسا را در آب رودخانه تعمید داد. خیلی خوشم می آید، وصفی بی بدیل از شخصیت تا حدی مرموز یحیا با هیئتی شوریده و چهره ای سالخورده. اما سراسر متن کتاب آکنده از کشش عجیبی است میان عیسا و زنی در مجدل که او را مریم مجدلیه می خوانند و مردم مجدل از او به نیکی نام نمی برند. مجدل منطقه ای است نزدیک ناصریه، محل تولد عیسا. پیش تر، انجیل متا و برنابا را خوانده بودم و بعد از آن هم کتابی به نام مسیحایی را خواندم، در هیچ کدام از آن دو نسخه از انجیل  و آن کتاب دیگر، جز ذکر نامی از مریم مجدلیه، که میسحا او را به نوازشی به راه رستگاری هدایت کرد، چیز دیگری ندیدم آن نوازش چه بود، نمی دانم.

رو به رویم، در صفحه ای  روشن، نورها بازی می کنند. آخرین وسوسه میسح را تماشا می کنم. پس آن روز، درآن کلبه چوبی، آن رازاتفاق افتاد؛ یعنی عیسا پس از آن که از صلیب گریخته بود...

«سال 78 کتاب آخرین وسوسه مسیح رو داوود پنهانی، که الان اصلا ازش خبری ندارم ولی تاره فهمیده ام که وبلاگ داره و امیدوارم سالم و سلامت باشه، بهم قرض داد و بهش پس ندادم، وای برمن. کتاب رو با دقت خوندم. داستانی است زاییده تخیل خلاق نیکوس کازانتزاکیس، و سرشار از گشودن راز مسیح مقدس.»

 

راز داوینچی یا رمز داوینچی، رو در دومین روز اکران دیدم. بعد از همه جنجالهایی که بر سر اکرانش پیش اومد و حتی وزارت ارشاد! امارات هم از سانسورش دریغ نکرد. فیلم خیره کننده ای بود برای من. یه جورایی آرامش خاطری بود از این که او در زندگیم حضور داره و باهاش دوست هستم.

+ 2006/6/13 |

دیشب مریم دعوت شد هتل گراند هایت، برای مراسم  emirates business woman award 2006 به میزبانی شرکت شل(shell) و منم باهاش رفتم. از جشن و صحنه و نور و آدمایی که دیدم که بگذرم، از یه آقای اردنی به نام احمد طالب نمی گذرم. حدوداً پنجاه ساله، ژورنالیست از روزنامه عربی  الحدث. آخرای سخنرانیا رسید و چون دیگه جایی نمونده بود، سر میز ما نشست. سر پچ پچ کردنای ما فهمید که ایرانی هستیم، طاقت نیاورد و سر صحبت رو باز کرد. درست یک سال و نیم قبل از انقلاب اومده بوده تهران و سر بزنگاه انقلاب و توی شلوغیا، به قول خودش وقتی خمینی می خواست بیاد، ایران رو ترک کرده. توی این یک سال و نیم، عضو کاخ جوانان شده و شبانه روزی توی شعبه خیابون پاستور کاخ زندگی می کرده. به قول خودش همه همشهریای اردنی خودمو که توی ایران بودن ول کردم، همشهری ایرانیا شدم. به خاطر این همنشینی نه چندان طولانی، احمد طالب خیلی خوب فارسی حرف می زنه، اونم بعد از گذشت بیست و شیش سال، آره دیگه؟ و البته بعد از مسافرتای زیادی که داشته از جمله به ایتالیا که رحم نکرده و ایتالیایی رو هم خوب صحبت می کنه. از این همزبونی خوشم اومد، از اون قدیما می گفت که من آرزوی دیدن یه روزش رو دارم. کاخ جوانان مرکزی رو خیلی خوب می شناخت که الان شده کانون تربیتی مفتح؛ البته قدیما بی تربیتی نبوده. همه خواننده های ایرانی رو می شناسه و میگه باهاشون عکس داره، عشق نوش آفرینه که وقتی بهش گفتیم که توی کاباره های ایرانی برنامه داره، خیلی افسوس خورد. فکر می کرد که الان باید برو بیایی داشته باشه. چندبار اسم رامسر رو آورد و کلی ذوق می کرد وقتی اسمش رو می آورد. می گفت ایران اون موقع اروپا بود. اشاره به بغل دستی اش کرد و گفت این عربا که الان می رن اروپا، خداییش می رفتن ایران واسه هواخوری. نمی دونم چرا اینقد از ایرانیا تعریف کرد، روم نشد بگم همچین تعریفی هم نیستیم. یه چیز دیگه هم باز نمی دونم چرا، این که از این احمدی نژاد خیلی تعریف کرد. این عربا کی دست از سر دشمنای اسرائیل بر می دارن؟ هاها. نمی دونم چرا هی می خواست ما رو دلداری بده که امریکا به ایران حمله نمی کنه. من یکی که از این بابت ککم نمی گزه. به هر حال شب خوبی بود، اصلا افسرده نشدم، خیلی هم کیف کردم و به مرتضا بگم که حرفای منو باور کنه، دست منصوره رو بگیره (یا برعکس) راه بیفته بره سفر. دست کم ایتالیایی یاد می گیره. فقط یه کوله بردار.

+ 2006/5/22 |