دارم نوشته ها را می خوانم. لحظه غریبی است. آسمان پر است از غبار و انبوه ذرات ریز مه که از سمت دریا می آید. کمی قد راست کنم، می توانم دریا را که حالا دارد خورشید را می بلعد و مرا به اندوه می کشد، ببینم. دوست دارم بخوابم. چشمهایم درست مثل همیشه عمل می کنند. در هنگام ملال، نه از روی خستگی، روی هم سنگینی می کنند. شاید به اعتراض که چرا فکری به حالشان نمی کنم. نمی توانم. دست خودم نیست، وقتی می رود همین طور می شوم و وقتی می آید، بر می گردم به شرایط عادی. الان دلم می خواهد پنجره را باز کنم و با یک دورخیز، جستی بزنم و خودم را پرتاب کنم به بیرون. دقیقاً به همان سمتی که الان دریا را می بینم. نه، نه، نه! چه ربطی به خودکشی دارد. جدی جدی دوست داشتم از این ارتفاع پرواز کنم، اما چشمهایم روی هم می افتند. با چشم بسته نمی شود از جایی پرید، مخصوصاً از جای به این بلندی. کارهای عقب افتاده را روی میزم چیده ام. شرم آور است، نای انجامشان را ندارم.
سوز می آید، گمانم آخرین نفر یادش رفته که در را چفت کند. باید تکانی بخورم و در را ببندم و گرنه بی لباس گرم و رو انداز چاییدنم، قطعی است. در، نیمه باز، بی آنکه تکانی بخورد، سرمای ناخوانده را به درون هدایت می کند. من هاج و واج سرما را نگاه می کنم. این هم شرم آور است که ناخوانده ای بی هیچ اجازه بیاید توی خانه. ولی من چون دلم برای سرما تنگ شده، چیزی نمی گویم. خانه را با سرما تنها می گذارم و می زنم بیرون. توی این سرما کسی توی خانه بند نمی شود، ولی بیرون، کسی را نمی بینم. چه بهتر، دنبال تنهایی می گشتم، در خانه نبود.
تصویر پرسه زدن برای من، سایه آدمی روی دیوار است که دستش را از سرمای موذی توی جیبش کرده و دارد سربالایی یک کوچه نسبتاً تاریک را در خلوت حوالی هفت شب، بالا می رود. دنبال سایه خودم را گرفته ام و سربالایی را بالا می روم. نه تند و نه آهسته. مثل سعی صفا و مروه که نرفته ام. نکته جالبش دقیقاً همین جا است که عین سعی، که می روی و باید همان راه را برگردی، در پرسه هم باید برگردی. گیرم همان راه را نه، ولی باید. ابهامی که من دارم بر می گردد به علاقه ام به پیاده روی یا همان پرسه زدنها. درست وقتی که می خواهم از پرسه زدن لذت ببرم، پی می برم که مسیری که می روم به جایی ختم می شود. علت این که هنوز هم از پیدا کردن راهی توی ذهنم هیجان زده می شوم، شاید همین باشد که می پندارم، این دیگر همان مسیر بی انتها است.
هنوز هم از پیاده رفتن برای پیدا کردن آن مسیر بی انتها لذت می برم، ولی... بر می گردم و به آسمان نگاه می کنم. شده درست رنگ ساعت هفت شب. جان می دهد برای پرسه زدن، ولی هوا گرم است. سایه او که شیب کوچه را بالا می رفت، از روی دیوار محو شده است.
امشب ببین که دست من، عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم،
نفس نفس دوست داره.
صدا صدا صدای من، به وسعت یکی شدن،
بیا بیا، شکن شکن،
بیا به جنگ تن به تن.
برای فکر کردن به خیلی چیزا، خیلی وقت لازم دارم. من همین الان احساس کردم که خیلی قدرتمندم. احساس خستگی طولانی مدت که به درد مزمنی تو وجودم تبدیل شده بود، دیگه نیست. خیلی برای خودم خوشحالم و برای مریم. طفلک مدت زیادی این بیماری منو تحمل کرد. فقط مشکل این بود که خودم از پسش بر می اومدم و بس. بر اومدم. خسته نیستم حتی بعد از چند ساعت کار روزمره توی شهر و سرکار. از لطف کتاب خوندن، احساس خوبی از نوشتن در خودم حس می کنم.