صبح بود، باید می رفتم خودم را به پادگان معرفی می کردم. زود رسیدم، توی لابی پادگان نشستم کنار یکی که هم خدمتی از آب درآمد. دژبان ها جنب و جوش عجیبی دارند، در کمال بی تفاوتی. توی سه ربع که منتظر بودم، یک میلیون سرباز با موی بلند یا سر نتراشیده آمدند، جریمه شدند و رفتند پی کارشان. جریمه یعنی مثل بچه های خوب بشین، اوستا سلمونی میاد سرتو برات میتراشه که دیگه تکرار نکنی، ولی تکرار می کنی. اوستا سلمونی هم سرباز است. دو تا دژبان، چندان دژی هم نبود که دژبان بخواهد، آمدند و صدایمان کردند که به خط شویم. به ستون رفتیم تا محوطه. دکتر و مهندس و لیسانسه با لباسهای جور واجور، بعضی با همان لباس جور واجور ولی با سرتراشیده، که معلوم بود از قبل به استقبال خدمت رفته اند. روی پنجه پایمان نشستیم، آمار گرفتند، اسمها را خواندند و تقسیممان کردند، از وسط به دو نیم، البته این تقسیم با آن تقسیم تومانی دو ریال فرقش است و به کلی دیفرنت است.
ما ماندیم، از همه جا. تهران، مشهد، شیراز، کرمان، اصفهان، شمال، اووووه. یک میلیونی می شدیم. گفتند تشریف ببرید لوازم بگیرید؛ اما نه اینقدر محترمانه، فقط سربازی که اسمها را می خواند تا حضور غیاب کند، بیچاره کمی دلگرمی می داد و می گفت فرزندانم، یادتان باشد اینجا خیلیا زیرآبتونو را می زنن، شما هم زیرآب خیلیا رو می زنین. از هم به دل نگیرید، زود تموم میشه. بی رودروایسی بگم بهتون که اینجا ممکنه یه بلایی سرتون بیاد که مادر بگرید. از همون روز این مادر بگرید شد نقل و نبات.
در محوطه صبحگاه به سه گروهان تقسیم شدیم. نقشه همه بچه هایی که فکر می کردند دکترها و فوق لیسانس ها گروهان جدایی دارند و می توانند با آنها محشور شوند تا از مزایای تحصیلات عالیه شان استفاده کنند، نقش برآب شد. هر گروهان متشکل از یکی دو تا دکتر و فوق لیسانس بود و بقیه لیسانسه مملکت! سه آسایشگاه، سه فرمانده گروهان که از سال بالایی های پادگان بودند، افسر وظیفه هایی بودند که مثلا هفت-هشت ماه پیش از ما، مثل ما روی پنجه پا نشسته بودند وتقسیمشان کرده بودند.
دیگر ظهر شده و آفتاب بالای سرمان است. وسط محوطه صبحگاه نشسته ایم و نمی توانیم جم بخوریم. تکان زیادی و جست و خیز جوانی مساوی است با شنیدن دستوری از دژبان محوطه، که سرباز است و آرزو هم دارد. می گویم آرزو دارد چون آن بدبخت هم اگر فریاد نزند و تذکری ندهد، آقای بالاسرش فریاد را سر خود او خالی می کند. اینطوری می گذرد تا سه و نیم بعد ازظهر، نشان به آن نشان که از صبح علی الطلوع، سرپا، توی پادگان سماق می مکیم. رفته رفته بر تعداد دوست و رفیقهای جمع اضافه می شود، هی از این طرف و آن طرف می شنوی که: اِ اِ، بچه جیرفتی؟ نه بابا؟ منم همین طور. اون نونواییه بود سر دو راهی، خیاطی بغلش بود. دو تای دیگر: رضا کثیفه رو میگی؟ آره ما همون محل میشستیم، رفتیم از اونجا. یا این که، جون من بچه شمالی؟ ازدواج کردی؟ از دولت وام گرفتی، نه؟ به این ترتیب بود که از صبح رسیدیم به سه و نیم.
ساعت سه و نیم داد زدند برویم ناهار. توی سالنی با صندلی و میزهای پلاستیکی سبزآبی، که سفره های سوراخ سوراخ روی آنها کشیده بودند، در کمال بی هنری! وارد شدیم. سینی استیل را که گرفتم، تازه فهمیدم که از قاشق خبری نیست چه رسد به چنگال. توده ای از برنج سفید شفته ای را در سینی ام خالی کرد و آن دیگری که ملاقه ای دستش بود، از پاتیل ماستی که از دوغ رقیق تر، از چای ولرم، گرم تر و مزه اش بلانسبت از مایعات داخل لوله های فاضلاب گه تر بود و از مزه و طعم ماست هم بویی نبرده بود، پیمانه ای زد و به سینی من سرازیر کرد. این شد ناهار. حالا باید فکری برای خوردنش کرد. دور و برم را نگاه کردم، بچه ها به لطایف الحیل مشغول خوردن بودند، با دست، یا هر جسم گودی که بتوانی تصور کنی. طبیعتاً صابون یا ماده شوینده ای در دسترس نبود که دستهای کثیفم را بشویم. اصولا نمی توانم با دستهای کثیف چیزی بخورم، چه رسد به خوردن با همان دست. مزه اش را فقط چشیدم، زهرماری بود در پوست کته ماست. با دست توده برنج را فشردم و رهایش کردم همان طور توی سینی استیل بماند و رفتم بیرون. [ادامه دارد]
داشتم توی وبلاگ شانای گشت و گذاری می کردم که از داستایوفسکی گفتاری دیدم. داوود کار خیلی جالبی کرده که به کار همه میاد. از کسانی که دنبال جمله های ناب می گردن تا اونایی که دنبال زندگی ناب می گردن:
ما مرده به دنيا ميآييم. مدتهاست كه ديگر نسلهاي ما از پشت پدراني زنده و از رحم مادراني زنده به دنيا نيامدهاند...دانستن اين معنا حتي برايمان دلچسب است، خوشمان ميآيد كه چنين هستيم؛ ما ساختگي و تصنعي هستيم و دائما نيز تصنعمان بيشتر ميشود. مدتهاست كه به آن خو كردهايم. به گمانم به زودي بر آن خواهيم شد تا ترتيبي بدهيم كه به صورت انديشه محض متولد شويم. فیودور داستایوفسکی (۱۸۸۱-۱۸۲۱)
ببینید: درباره داستایوفسکی در ویکی پدیا