داد زدند از آن طرف میدان، که برویم برای گرفتن لوازم، چنان می گویم لوزام که انگار قرار بود چی بارمان کنند! گروهبان فلانی، که واقعاَ اسمش یادم نمی آید و اسمش هم به درد کسی نمی خورد، که همان موقعش هم نه خودش و نه اسمش به درد کسی نخورد و اگر همین حالا هم برویم و از بچه هایی که در آن پادگان آموزش دیده اند بپرسیم، اسم مبارک آقا یادشان نمی آید، بله، با سبیل اساسی و لباس جنگلی یا به قول خودشان، استتار، که من هیچ وقت نفهمیدم استتار از چه چیزی و برای چه، ایستاده بود کنار در همان سالن غذاخوری، با میزی جلویش و سرباز بسیار بی شعوری که ناراحت نمی شوم از گفتنش، و بعدها دعوای جانانه ای با او کردم، و شروع کردند به جیره دادن و تقسیم لوازم.
هر کس یک ساک آبی بسیار متهوع از نظر رنگ که شرم آور است آن را آبی بنامم که خیلی هم رنگش تابلو بود، گرفت که رویش نوشته بود وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، که منظورش ما بودیم. یک بند هم داشت. تا آخرعمرم آن بند را فراموش نمی کنم و تا آخرین روز به هیچ دردی نخورد. این بند عزیز به خاطر نازکی مفرط، تاب و توان تحمل وزن ساک را نداشت و تاب می خورد و همین باعث می شد که موقع حمل، تمام سنگینی ساک را رو یک خط بسیار نازک متمرکز کرده و به دستهای حمال آن منتقل کند. برای همین هم شبها، بعد از حمل این موجود رقت انگیز آبی رنگ، از دست درد تا صبح ....می خوابیدم ولی نه به راحتی. به غیر از لباس خاکی آموزشی و کلاه و پوتین و پتوی سربازی و مهرو جانماز، حسابی تحویلمان گرفتند و حتی مسواک و حوله و شورت و لیف و زیرپیراهنی و صابون را هم دریغ نکردند. من فهمیدم که تولیدات داخلی چه طور به دست مصرف کننده نهایی می رسد. جوراب را فراموش کردم و ملحفه سفید را. دیدنی ترین و هیجان انگیز ترین قسمت داستان مربوط است به سایز کردن پوتین و لباس که همراهان دایمی دوران آموزش هستند. بی مقدمه چینی و بی هیچ اغراقی، لباس و پوتین هیچ کدام از یک میلیون نفرمان سایز نبود. بچه ها همه کف زمین پهن شده بودند و پوتینها را تاق می زدند. صحنه تماشایی بود. اسمم را صدا زد آن گروهبان گارسیا، رفتم که تحویل بگیرم، دستها را موازی هم دراز کردم و شاگرد گروهبان بچه ننه، یکی یکی لوازم را چید روی دستم. دیگر روبه رویم را نمی دیدم. رفتم زیر سایه درخت کنار شاهو نشستم روی جدول، اول از پوتین شروع کردم، مطمئن بودم که به پایم نمی خورد، اعصابم هم خورد شده بود، از کوره در رفتم و رفتم جلو، پیش چاقالو. گفتم سایز نسیت، لطفاً عوضش کنید. پوتین ها همینطور توی دستهایم آویزان بود. باید حدسش را می زدم که بگوید مگه خونه خالس؟ نمیشه. می شد، می دانم که می شد، ولی قانون همین بود. که بگوید نمی شود. پوتینها را پرت کردم جلوی پای گروهبان مملکت و گفتم به درک! که با صدای تشویق حاضرین مواجه شدم. نه نه نه! باور نکنید، باری هیچ کس و نه برای خود چاقالویش هم اهمیتی نداشت که یکی از یک میلیون سربازی که از این همه میلیون دوره آموزشی که زیر دستش بودند، پوتینی را جلوی پایش پرتاب کند. در واقع او وقعی ننهاد ولی شاهو آمد و بازویم را گرفت و کشید عقب، جلویم ایستاد و گفت چته؟ راست می گفت، چم بود؟
همه چیز را و همه آن چیزهای دیگر را باید می چپاندم توی ساک آبی مسخره. توقع بیجایی بود. نمی توانستم. پتوی بد رنگ خاکستری که از پشم حیوانی به نام پلاستیک یا نفت یا هرچی، درست شده و بوی گندش آدم را دگرگون می کند، هرگز، تا آخر دوره آموزشم، توی ساک جا نشد که نشد.
با آن بند احمقانه پتو را به ساک بستم، مثل بقیه و برگشتم خانه تا پنج روز بعد دوباره برگردم به پادگان و شبهای آن را هم ببینم و چه شبها که دیدم.