تبليغاتX
همواره
نمایشگاه جيتکس 2006 (GITEX) از روز شنبه هیجده نوامبر در دبی آغاز به کار کرد. BBC Persian

وقتی هفتاد هزار تومن به قیمت بلیط دبی اضافه میشه  و ازون طرف مهندسای ایرانی جماعت اهل کامپیوتر تبریز به خاطر لغو شدن پرواز تبریز دبی از شدت سرما و وخامت هوا از جیتکس دارن جا می مونن، زندگی تبدیل میشه به زندگی جیتکسی. البته دروغ چرا، اینا همه شنیده هاس. راست و دروغش با شنونده. ایرانیا بیداد کردن خلاصه. هر جای این نمایشگاه راه  می ری، کلمات آشنا و تابلوی فارسی رو می شنوی. االان شک ندارم که بیشتر از هر موقع دیگه سال، میشه توی دبی ایرانی دید. [عکس] [عکس]

+ 2006/11/19 |

امروز رفتم جیتکس یا جایتکس یا نمایشگاه فناوری اطلاعات خلیج فارس یا هرچی. یه آلبوم تصویری گرفتم که فردا پس فردا باید بره رو سایت... چقدم نوشتم و تمومش کردم. یوخده ام مصاحبه گرفتم با ایرانیا که اونم باید تمومش کنم. شلوغ پلوغیه که نگو. ولی امسال تومنی دوزار (درهمی دو فلس) با پارسال توفیر داره. خیلی جذاب تر به نظرم رسید، جیتکسو میگم. ای بابا ژاپنی نیست. نمی دونم، فک کنم باید بیشتر از اینا حال کنم از این که ویندوز و اپل و این چیزا رو یه جا می بینم، همه همینطورن ولی من نیستم. شگفتا از این که به هر چی توجه کردم الا کامپیوتر و نرم افزار و سخت افزارو کوفت زهرمار. شرکتای ایرانیم اومده بودن. برای بی.بی.سی می نویسم که خیلی خوب بود از این که اونام- شرکتای ایرانی- توی نمایشگاه حاضر بودن، اما واقعا به چه درد می خوره؟ اون دلقکه که شیرین کاری می کرد برای تبلیغ یه دوربین فیلم برداری با اون خانوم نارنجیه که هی رژه می رفت و مردم چلق چلق ازش عکس می گرفتن، به چه درد می خوره. خوب خیلی استقبال شد واقعن، به چه درد می خوره؟ به درد بشریت لابد دیگه. ما که از بس از این بشریت چیزی ندیدیم، بریدیم که.

 

خدایا، توی دنیای بزرگت پوسیدیم که

می خواستیم مثه این روزو نبینیم، که دیدیم که

زندگی میگن برای زنده هاس، اما خدایا

بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که

 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل میگه باز، فردا رو از نو بساز

ای دل غافل، دیگه از ما گذشت

+ 2006/11/19 |

علیه سانسور اینترنت رای بدید... علیه همه حفره های سیاهی که نمیذارن چیزی رو ببینیم.
+ 2006/11/8

روزهایی متفاوت و اندکی دلپذیرو می گذرونم. سالای دور وقتی درباره چیزی که امروز می خواستم باشم فکر می کردم، آدم پر جنب و جوشی رو می دیدم که دائم از این ور و اونور سر در میاره و به هرجایی سرک میکشه و زندگیش پر از ماجراس. خوبم الان. میشه گفت همونطوریم با اندکی هیجان و ماجراجویی کمتر. الانم مثل همیشه از چیزایی سر در میارم که نمی تونم توضیحی دربارشون بدم. الانم هر چی رو که میخوام می تونم بفهمم یا درباره اش بدونم. اینجوریام خلاصه. خوشم میاد که خیلی فضولم و اصلا به روی خودم نمی آرم که انقد فضولم. اگه بگم که تا حالا چه چیزایی رو کشف کردم و از چه چیزایی سر در آوردم حتما شاخاتون در میاد ولی ممکنه هم که در نیاد، شاید اهمیتی برای بعضیاتون نداشته باشه. خوب لابد برا من داشته که رفتم و ازشون سر درآوردم. یه اشکالی فقط تو کارمه، این که هنوز نتونستم از چیزایی که سر در میارم فیلم بگیرم. بعضی وقتا ازشون عکس گرفتم یا عکسایی پیدا کردم و پیش خودم نگه داشتم برا روز مبادا. دیوانه عکسم من. می دونستین؟ مخصوصا از قدیما که دستم بهش نرسید ولی تا جایی که شد ازش سر در آوردم. اشکال کار اینجاس که بابام برام عکس نگه نداشته...برا امروزم خوب. گذشته برام مثه یه راز مونده. گیر کردم مثلا تو تهران سال پنجاه. تا ندونی اون روزا، به طور مثال عرض می کنم، بر سر این مردم و تفکرشون چی گذشته، محاله که بتونی از الانشون سر در بیاری. پسر کی می دونه چیا شده؟ ما یه سال قبلمونو گم می کنیم. یادمون نمیاد چی به چی بوده. کی الان فهمیده که بالاخره توی هیجده تیر کسی کشته شد یا نه؟ چند نفر زندانی شدن، چند نفرشون آزاد شدن، چند نفرشون مردن؟ ها؟ جدی ممکنه حتی بچه ها جای لگد "اراذل و اوباش" رو هم یادشون رفته باشه یا چماقایی که خوردن یا سوزش گاز اشک آورو. نه؟ از چی پس خبر داریم؟ به چی تاریخ اطمینان داریم؟ ها؟ من به هیچ چیز تاریخ فعلا اطمینان ندارم تا اطلاع ثانوی. نه هفت هزار سالش، نه دو هزار و پونصد سالش، نه به هزار و چهارصدش نه به دوم خرداد و بیس پنج شهریور و هفت تیر و کوفت و زهر مارش. لعنتی من تا سر در نیارم که نمی تونم دربارش حرف بزنم. همه هم که لال مونی گرفتن. همه یا نمی دونن ازش یا سانسورش می کنن یا می پیچوننش. آقا اسلامو سانسور نکن، تاریخو سانسور نکن، ایرانو سانسور نکن، زندگیتو سانسور نکن، خانوم با تو هم هستم. حرف بزن.... گوش کن!

+ 2006/11/7 |

چند روز پیش اینجا یه نمایش اومد روی صحنه، حسن سنتوری که برای بی بی سی نوشتمش. یه کار روحوضی خیلی خوب که اگر داستانش رو بدونید، ممکنه مثل من یه حس عجیب و غریب از یه دورانی از تاریخ ایران که خیلی کم ازش می دونید بهتون دست بده. جریانش مفصله ولی بر می گرده به قاجار و مطربای اون زمان. ولی داشتم فکر می کردم که اون آدما مثل همین حبیب سماعی که توی نوجوونی کنسرت تک نفره می داده، به چی فکر می کردن. امروز که داشتم برنامه های قدیم بی بی سی رو گوش می دادم درباره ترانه های ماندگار و یه چندتایی از آهنگای توپ اون موقع رو شنیدم، با خودم گفتم که اینا واقعاً تو زمان خودشون پیشرو بودن. باید یاد خیلیا افتاد. من خیلی یاد فروغ فرخزاد هم می افتم. می فهمید؟ فروغ با همه تفکرات و ایده هاش، چهل سال پیش مرده. یعنی یه عمر. یعنی اون بیش از چهل سال پیش داشته به چیزایی فکر می کرده که ما الان می خونیم و باهاش حس می گیریم. می فهمی؟ چهل سال. خیلی نبودن اینا، ولی بودن. می دونی؟ بلد بودن یه جور دیگه ای فکر کنن که آدمای هم عصرشون بلد نبودن یا نمی خواستن. به مقام انسانی آدمی توهین نمی کنم ولی همون موقع که زنی چنان غرق کهنه بچه و غذا بارگذاشتن بوده، فروغ به تفاوت اندیشه بین نسلها فکر می کرده و به عمق مرگ و زندگی. نمی دونم یه سواله!

+ 2006/10/30 |