اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین! (به نقل از پناهجو)
خوب به سلامتی انتخاب کردند ولی چه از این صندوقهای مدرن شده انتخاباتی بیرون بیاید فقط چند نفر می دانند و بس. این صندوقها تنها چیز متحول شده انتخاب امروز بود. قدیمها، تا همین انتخاباتهای قبلی، یک کارتن را پارچه کرباس می پوشاندند و لاک و مهر و والسلام. جریان آفتابه و لگن و باقی قضایا است. خدا را شکر که از جو انتخاباتی خیلی دور بودم این بار. جسته و گریخته درباره کاندیداها و لیستهای ائتلافی چیزهایی دیدم و خواندم اما گذشته از همه آنها، نوشته نیما راشدان راحتم کرد. با عنوان نوشته اش که خیلی حال کردم و ازیادآوریهای به جا درباره آدمها و فراموشکاری تاریخی ما ایرانیها. ما فراموش می کنیم یا ترجیح می دهیم که فراموش کنیم. شهامت شاید مربوط به سالهای کوتاهی از زندگی است که زود می گذرد و جایش را به بالا و پایین کردنهای عاقلانه می دهد. بچه های پلی تکنیک مثل همین چند سال پیش من و آدمهایی مثل من هستند. زیر بار زور نمی روند و شهامت آن را دارند که عکسی را وارونه بگیرند و یک فندک هم نثارش کنن. چند سال پیش هم رفقای من زیر مشت و لگد دارودسته ای که لبخند دموکراتیک می زنند آزرده شدند، مگر نه؟ به هر حال بچه های پلی تکنیک هم فارغ التحصیل می شوند، دنبال کار می گردند، عسلویه می روند، شاید بیایند همین دبی ور دل ما، شاید بروند آن دورترها و شاید افسردگی بگیرند و بنشینند کنج اتاق. چند نفر گره از مشتهایشان باز نخواهد شد؟ چند نفر فندک آماده دارند برای یک عکس واژگون؟ تا وقتی فراموش کنیم ری شهری که الان ساکت و مؤدب نشسته، وقتی همه کاره اطلاعاتی بوده، درست موقع اعدامهای انقلابی یا عزل آقای منتظری و الان هیچکس به روی مبارکش هم نمی آورد. تا وقتی آدمهای ناپیدایی که بعد از آلوده شدن دستشان به خون نویسندگان و تهدید امثال دکتر سروش واجبی خوردند، از مرخصی برنگشته اند، تا وقتی که حجازی همه کاره یک دفتر باشد و آن دیگری با همسر بریتانیایی الاصلش و علی فلاحیان و محمدرضا نقدی و حسینیان و بادامچیان و عسگراولادی و ذوالقدر و خیلی اسمهای دیگر که دامن وبلاگم را لکه دار می کنند و حسین شریعتمداری در مقابلشان پشم هم محسوب نمی شود و حدش همان بازجویی است، این مملکت همین است که هست. در این مملکت حتماً کارگزارانی که یارانش در سلولهای یک متری وصال بیش از صد روز آفتاب ندیدند، از رازینی که حال و حوصله ندارم درباره اش حرف بزنم حمایت خواهد کرد. در این مملکت حتماً مصباح یک میلیون بار دیگر به پای رهبر خواهد افتاد. برایش چه فرقی دارد، مگر برای آن یکی که قبل از انقلاب برای بردن جایزه کتاب سال دست اعلی حضرت را ماچ کرد فرقی داشت که این دست مال کیست؟ مهم ماچ کردن است که ما ایرانیها راه و رسم آن را خوب می دانیم و خیلیهایمان هم در دوران خدمت و کارمندی آن را خوب فراگرفته ایم. بگذریم و به قول دیگر، اگر بر این مردم هزار سال هم بگذرد توفیر نمی کند.
شب خیلی داد و فریاد کردم سر مریم گلی. خیلی عصبی بودم و حالا خیلی ازش معذرت میخوام. طفلی چه اعصابی داره به من هیچی نمیگه، دوسش دارم. دیشب ساعت یازده توی عجمان، مجله سوم رو از چاپخونه تحویل گرفتیم. یکی دوتا اشتباه زد تو ذوقمون، برا همین خیلی عصبانی بودم، به مرتضا هم زنگ زدم، خیلی دلگرمی داد. برگشتیم دبی. چه حال خوبیه وقتی توی شهری که به گرمای سوزان و بیابون معروفه، از خواب بلند بشی و از پنجره دونه های کوچیک برف خیلی سبکی رو ببینی که روی هوا تاب میخوره. باد خیلی سردی میاد و دیگه باید باور کنم که اینجا هم زمستون زیبا به سراغ آدما میاد و همه، چه من، چه اون دو سه تا عربی که دشب جلوی پنجره ما به یکی حمله کرن و زدنش و اون دو تا دختر فیلیپینی که صبحی پلیس مخفی بهشون گیر داده بود که چرا کنار خیابون وایسادن و همه سودانیای سیاه پوست، میتونیم از سرما دست توی جیبمون کنیم و از دهنمون بخار بدیم بیرون.