نکته جالب کتاب: داستان برام جذاب خواهد بود اگر بخونمش. از فصل اولش یه چیزایی خوندم. چون تا فصل نهم کتابو توی وبلاگ ساحره پورتوبلو چاپ کرده که همه فیض ببرن و یه جورایی پرتاب بشن به کتابفروشی و کتابو بخرن از شدت هیجان. به هر حال داستانش می تونه جالب باشه برای اهلش. داستان آتنا، دختری که توی یتیم خونه ای در رومانی بزرگ شدهُ، با خونواده ای به بیروت رفته و بعدها سر از لندن درآورده، حالا دنبال هویت واقعیش می گرده. متن گزارشم در BBC
اتفاقی صفحه اخبار سایت مخملباف رو می خوندم که به این خبر برخوردم. دیدم دیروز روی سایت رفته. به هر حال یاد حدود سه سال پیش یا شایدم بیشتر افتادم که فهمیدم محسن مخملباف همسایه ما توی ساختمونای دوماس. شگفت انگیز بود برای من که از خیلی قبل تر تحت تاثیر دیدن فیلمای او و فیلمنامه های تحسین برانگیزش بودم به خصوص خوندن مجموعه گنگ خوابدیده منو به نتایج جالبی رسونده بود. سه سال پیش یا همچین حدودی که سرباز بودم با مریم و روزبه و رضا تصمیم گرفتیم دو تا دوربین ویدیویی برداریم بریم در خونه مخملباف رو بکوبیم. بعد قرار شد رضا در بزنه و من و روزبه تصویر بگیریم. اینجوری که درو که باز کردن رضا بگه من اومدم خواستگاری سمیرا. فکرشو بکن. وقتی نقشه می کشیدیم از خنده روده بر شده بودیم. پسر یه مشت دیوانه بودیم ما. البته خداییش مریم هم آدم پا کاریه. خلاصه نشد که رضا بر اساس اون نقشه مراسم خواستگاری رو اجرا کنه و ما واکنش این خانواده هنری رو ببینیم. قبول کنید برای آدمی که بدونه محسن مخملباف چند واحد اون طرف تر زندگی می کنه، خیلی فکرای عجیب و غریب دیگه ای هم ممکنه به سرش بزنه تا با کارگردانی که واسه خودش توی ایران جنجالی بوده و هنوزم هست و من معتقدم که بیخود هم جنجالی نبوده و ارزشش رو داشته، برای چند دقیقه رو به رو بشه اونم نه همینطوری عادی، یه جور جدید. مرغ از قفس پرید و ما تا اومدیم بجنبیم دیدیم مخملباف فمیلی برای تحقیقات فیلم جدید به آسیای میانه سفر کرده. من و مریم هم از اون خونه رفتیم. البته چون قرارداد اجاره به سر رسیده بود ولی کلاغه به خونش نرسیده بود.
حالا این خبر راست بود؟