این روزا مثه خیلی از روزای دیگه تو فکر اینم که تنهایی کارم رو گسترش بدم. این به مرور باعث شده که خیلی دلم برای کارای گروهی تنگ بشه. مشکلی که برای آدمایی با شرایط من که استخدام هیچ خراب شده ای نیستن و آزاد کار میکنن و در حال توسعه تنهایی کار کردنشون هستن همینه که بفهمی نفهمی برای کار گروهی دلشون تنگ میشه با قید شاید. الان که بر می گردم و به حاصل یکسال کار مستقل توی این تنوره آتیش نگا می کنم، یه سری تکون میدم و در حالی که دست به کمر زدم میگم: هی پسر، بد نشده ها. آره بد نشده.
خوب به غیر از کار که خیلی دوسش دارم و داره حال میده، خودم موضوع فکر کردنای روزانه خودم شدم. یه مدت طولانیه که هیچ کار احمقانه ای نکردم و این خیلی افسرده ام می کنه. من آدم خیره سری هستم و تا حدی یه دنده که ظاهرا خیلی حرف گوش کن و سر به راه می نمایم. فکرای خرچنگی توی ذهنم دارم که سعی می کنم بهشون دامن نزنم. اهل رفتن از یه مسیر تکراری نیستم و تا بتونم از کوچه و خیابون و بیابونی که پیش از این ازش رد نشدم یا کمتر رد شدم، به مقصد می رسم. در واقع از این که همه مسیرا به جایی ختم میشه حالت تهوع بهم دست میده. ترجیح می دادم راهها یه جایی ختم نمی شدن یا دست کم ختم جاده ها به آخر دنیا بود. روزای زیادی رو توی عبور از خیابونای تهران گذروندم به امید این که راهی رو که می رم به هیج جا ختم نشه که نشد. مثلا فردای روز رفتن مریم که داشتم از افسردگی می پلاسیدم، رفتم ازگل و تا تونستم به طرف تهش پیاده روی کردم ولی بدبختانه تهش می رسید به یه محله دیگه و اونم می رسید به محله بعدیش. در واقع از آخر دنیا خبری نبود و این نه تنها به بهبودی افسردگی من کمکی نکرد، که به یه دلشوره شیرین مزه انداختم که نگو. می دونستم که اگر توی نیاورون برم طرف شمال و از کوه برم بالا و برسم به قله، بعد دوباره باید سرازیر بشم و برسم به یه جای دیگه...اه پس کو این هیچ جا؟ همیشه در اثر مدارا و مداخله نکردن توی مسایل دیگران انقد زیاده روی می کنم که باورم میشه که خیلی آدم مثبتی هستم در حالی که نه تنها بی اعتنا نیستم که کوچکترین حرکتی که از کسی سر بزنه یا کلمه ای از دهن کسی پرت بشه بیرون، من رو می بره به دنیای اسرار آمیز افکارم و تحلیلهای خرچنگی. البته که لام تا کام حرفی نمی زنم و دخالتی هم نمی کنم. امیدوارم حمل بر آب زیر کاهی نشه. من آدم بازی هستم با ایده های خیلی بازتری که فکرشم کسی نمی تونه بکنه. رب النوع آزاد اندیشی روشنفکری لیبرال. ادعام میشه که: خوش به حال کسی که با من معاشرت می کنه. چون بدجوری می مفهممش و تا خرخره بهش حق میدم. البته اگر احساس کنم که داره روی حقوقم راه میره بدجوری میذارم توی کاسه اش، البته توی ذهنم. در واقع چون آزارم به کسی نمی رسه، مجبورم از صدا خفه کن استفاده کنم و توی ذهنم با تیر می زنمش. اینجوری تا آخر عمرم دیگه نمی تونه روی حقوقم و اعصابم راه بره. از آدمایی که قبل از ملاقات با من برای این که چطوری باهام ملاقات کنن برنامه ریزی نمی کنن و نقشه ای نمی کشن یا بیخودی مواظب نیستن که وقتی باهم گپ می زنیم سوتی ندن و زور نمی زنن که کوول باشن، خوشم میاد. از حسن نیت داشتن بدم میاد، چون جایگزین یه سوء نیت شده. تلاش برای خوب بودن در روابط انسانی. تو اگه آدم حسابی بودی تلاش نمی کردی که خوب باشی. مثه من. من تلاش نمی کنم که خوب باشم، هستم. هاه هاه. تا حالا به کسی نگفتم موفق باشی، انگار که میخوای به زور ثابت کنی که آدم خوبی هستی که داری براش آرزوی موفقیت می کنی. راست میگی، انقد منتظر بمون تا ببینی موفق شده. فراموش می کنی دیروز براش آرزوی موفقیت کرده بودی؟ خیلی ناراحتی که بدونی من از کی تقلید می کنم؟ در این موضوع به خصوص از هولدن کالفیلد. فک کنم در هیچ موضوع دیگه ای از کسی تقلید نمی کنم. بهتره که رها باشم.
از هوای گرمی که برام پیش اومده متاسفم. در اثر انبساط مغزی، افکارم پرت و پلا میشه و بازده کاری کمی دارم. حتما به یه جای خوش آب و هوا تر کوچ می کنم. دست کم جایی که بتونم توش پیاده گز کنم و پی آخرش یا هیچ بگردم. اینجا جا واسه پیاده روی درست نشده. توی سایه بدتر می پزی. برا همین کسی که دستش به دهنش می رسه دوچرخه سوار نمیشه. باشه، خدافظ. اینو وقتی میگم که توی چت طرفم کار داره و میخواد بره. باشه خدافظ.