این دفترچه جلد آبی راه راه را چند روز پیش از سفر جاکارتا خریدم تا یادداشتهای روزانهام را بنویسم.
روز نخست دسامبر به قصد چهار روز دیدار از جاکارتا، به سمت اندونزی راه افتادیم.
چهارشنبه، سوم دسامبر
امروز روز آخر اقامتمان در جاکارتا بود. پرواز برگشت را یک روز جلو انداختهایم.
در فرودگاه سوکارنو نشستهام روی نیمکت و منتظرم وقت پرواز برسد.
رو به رویم پنجره شیشهای مرا از فضای باز بیرون که به باند ترمینال میرسد، جدا کرده است.
چند نخل زیبای مناطق حاره سر به آسمان کشیدهاند و جلوی دیدم، یک نخل خرما قد راست کرده است؛ نخلی با برگهای سبز و خرماهای گس نرسیده، آویخته به آن.
آسمان آبی و کمی ابری است. نور آفتاب دلانگیز است و میدانم که بیرون از اینجا، هوای گرم به صورتم خواهد نواخت.
چه خوب است که میشود موسیقی را همراه داشت. آداجیوی آلبینونی را میشنوم.
با تصویر سبز و آسمان آبی که پیش رویم دارم، به خیالهای سبک فرو رفتهام.
عکسی از پنجره و درخت گرفتم تا وقتی این یادداشتها را دوباره میخوانم، بتوانم این تصویر زیبا را دوباره پیش چشمم ببینم.
انگار که این درخت نخل هم نوای موسیقی را میشنود، زیرا برگهایش را به رقص در هوا میچرخاند و ساقهاش به لرزش درآمده است.
همه چیز آن بیرون در جنبش است و با آنچه میشنوم هماهنگ.
همه بوتهها و درختان آن بیرون سبزند و زیبا.
احساس میکنم انباشتهام از خوشحالی و آغوش باز.
لبریزم.
قصد داشتم توی این دفترچه جلد آبی راه راه، یادداشتهای سفر را بنویسم، اما نمیدانم حالا چرا؛ وقتی که در راه بازگشتم و چند ساعت دیگر در خانه خواهم بود.
و چرا اینقدر احساساتی؛ حال آن که یادداشتهای سفر بیشتر رنگ و بوی آنچه را که تو در بیرون از خود میبینی، دارند.
نوشتههایم اکنون رنگ مرا دارند.
خالیام، اما لبریزم.
سالن رفته رفته پر میشود.
وقتی رسیدم، هنوز اندک آدمی دورم نشسته بود.
همیشه قبل از یک پرواز با هم حرف میزنیم و آرزو میکنیم که این آخرین بار باشد.
شاید هواپیما در راه بماند و ما دیگر هیچگاه به مقصدی نرسیم.
شاید، مرگ با شکوهی در پرواز.
حس خاکستر شدن در آسمان چندهزار پایی،
روی اقیانوسی یا جنگلی.
اینجا همه را دارم. آسمان، اقیانوس و جنگل، همه را دارم.
چرا بد خط مینویسم.
آداجیو تمام میشود و زنی به عبری میخواند.
بروم به هواپیما برسم؛ مردم صف عزیمت را بستهاند، در انتظار رسیدن به جایی دیگر.
جاکارتا را ترک میکنم و نمیدانم آیا دوباره به آن باز خواهم گشت.